سپاس
هفته های اخیرم سرشار از لطف خدا بود و هست ... می نویسم که به خاطر داشته باشم بهترین هدیه عمرم .
زمزمه آخر : به اندازه بزرگی و عظمت خودت ازت سپاسگذارم ... شکر ، شکر و هزاربار شکر ...
برای تشکر
امروز اتفاقی فهمیدم که پاییز داره تموم می شه ... چند شب دیگه یلدا رو جشن می گیرم و زمستون رو شروع می کنم ...
می نویسم برای تشکر از پاییز ، برای لحظه های زیبایی که به من هدیه کرد ...برای بارونهای گاه و بی گاهش ... برای صبحهای مه آلودی که با لذت تجربه اش کردم ... برای تجربه های خوبش ... فقط متشکرم ...
زمزمه آخر : ممنونم ، سپاس که روزهای مفیدی رو سر راهم گذاشتی ...
متفاوت ...
امسال از روزهای اول پاییز می شد تفاوت رو احساس کرد ، روزهای سراسر بارانی و حتی برفی ، سوز و سرمای دوست داشتنی خوب پاییز ...
حتی درختها هم امسال متفاوت بودند ، اوایل فکر می کردم نگاه من امسال کنجکاوتر از پارساله و برگهای زرد رو بیشتر می بینه ، اما وقتی از بقیه هم پرسیدم دیدم دلیل اصلی این نیست ، برگها هم امسال نمایشگاه اختصاصی پاییز به راه انداخته اند ... زردها ، قرمزها و قهوه ای ها بیشتر خودشون رو روی درختها نگه داشتند تا زیبایی این پاییز رو بیشتر و بیشتر کنن ...
پاییز رو دوست داشتم ، دارم و خواهم داشت ... امسال هم عاشق این فصلم به یک مدل متفاوت ، مثل خودش ...
یک حس زیبای دیگه که چند وقته درکش می کنم اینه که فکر می کنم دارم تو زندگیم جامو پیدا می کنم ، حس خوبیه ... بهم انرژی مضاعف می ده واسه جلو رفتن ...
خلاصه این نوشته حال و روز زیبای من تو این روزهاست ... پاییزی و متفاوت ...
زمزمه آخر : ممنونم ، لحظه ای هم نمی تونم به اندازه همه خوبی هات ازت تشکر کنم ، اما از ته قلبم ازت ممنونم ... ممنونم که هستی ...
بلاخره ...
وقتی با خستگی تمام ، ساعت 6 صبح کلید انداختم و وارد خونه شدم ندایی از درونم با شوق فریاد کشید : بلاخره انجامش دادم ...
داستان از این قراره :
همیشه دوست داشتم سفر با همسفرهای کاملا ناشناس رو تجربه کنم ، تو سفرهای گذشته ام همیشه حداقل یک نفر از تیم رو میشناختم ، اما اینبار تجربه ای که همیشه دوستش داشتم سراغم اومد ... یک سفر کاری یکروزه ...
هنگام شروع هماهنگی ها برای چند لحظه یک ترس الکی دلم رو پر کرد اما همونجا به خودم گفتم این همون فرصتیه که همیشه دوست داشتی تجربه کنی ... پس ادامه بده مسافر ...
ساعتهای اول غریبگی تو جمع بود اما بعد از چند ساعت همونی شد که دوست داشتم ، آدمهای جدید ، صحبتهای جدید ، مناظر جنگلهای پاییزی ، بارون پاییزی و خنده های زیر بارون و مثل همیشه آموخته های خوب از سفر ...
از خودم راضیم ، خیلی راضی ... خوشحالم که زمانهایی که برای خودم وقت گذاشتم نتیجه مورد نظرم رو بوجود آورده و مسافری هستم که دوست دارم ...
خوشحالم ... خیلی خوشحال ...
زمزمه آخر : خدایا شکرت ، ممنونم ازت برای تجربه های زیبای زندگی ...
امید زندگی می بخشد ...
هر ثانیه زمین داره می چرخه و هر لحظه در یک بخش از این کره زمین طلوع رخ می ده ...
هر ثانیه خورشید داره طلوع می کنه و به جمعی از آدمها امید شروع دوباره می ده ... با این اتفاق چطور می شه هر لحظه امید به شروع نداشت ... ؟!
امیدوار و عاشق جلو میرم ...
زمزمه آخر : ممنونم برای لحظه های خوب و پر برکتی که نصیبم کردی ... مرسی خدا ...
پاییز ...
سرمو به شیشه اتوبوس تکیه داده بودم و به رفت و آمد آدمها تو خیابون ولیعصر نگاه می کردم ...
یک لحظه دلم خواست تو هوای سرد پاییز ،
وقتی زمین و آسمون با برگهای پاییزی تسخیر شده ،
وقتی باد بوی پاییز رو با خودش جا به جا می کنه ،
وقتی بارون کم کم داره شروع می شه ،
وقتی صورتم رو با شالگردن پوشوندم و دستهام تو جیبمه ،
تو این خیابون راه برم ...
راه برم و لذت ببرم ...
و همونجا به خودم یاد آوری کنم ، "دلخوشی ها کم نیست ..." ، فقط همین ...
زمزمه آخر : خدایا ... می دونم دلیلی داری ، اما چرا نمی گی دلیلشو ... نمی خوام بگم چرا ، اما خوب چجوری ازت بپرسم چرا ؟!! جواب رو هم از خودت می خوام ..
15 مهر ...
هرسال 15 مهر ، آرزوی ساده ای دارم که برآورده کردنش فقط یک تصمیم و اجرا نیاز داره ، اما هرسال یا اتفاقی می افته که نمی شه یا خودم همت نمی کنم ...
امسالم گذشت و آرزوی من به سال آینده موکول شد ...
امسالم نرفتم کاشان ، نرفتم تا تولد سهراب در مشهد اردهال باشم ...
چشم به راه سال دیگه هستم ...
زمزمه آخر : خدایا این روزها دوست دارم تو سکوت نگاهت کنم ... فقط همین ...
حس تازه ...
امروز با پیام تبریک بانکم ، سالروز تولد شناسنامه ایم به خاطرم اومد ...
فکر نمی کردم دوستای دیگه ام هم این روز به یادشون باشه ، تماسهای دوست داشنتی داشتم و سرشارم از حسهای خوب ... همزمان با همه این حسهای خوب و بی نظیر در دلم می گفتم آیا چیزی جز این برای زندگی کردن لازم دارم؟ دوستهای خوب ، حس بودن و عشقی که بین دوستی هامون جاریه ... اوج بودن و زنده بودن رو با تمام وجودم حس می کردم ...
زمزمه آخر : خدایا شاکرم برای همه فراوانی که به من عطا کردی ، ممنونم که تو همه خستگی هام پناهم شدی و الان دارم بهترین روزهای زندگیم رو می گذرونم ... سپاسگذارتم و می دونم همه این نعمت ها بدون گوشه چشم توجه تو دست نیافتنی بوده ؛ ازت می خوام همراهم باشی ... سپاس و هزاران بار سپاس ...
همسفر ...
بعد از حدود 20 روز امروز فرصتی داشتم برای گشت و گذار در اینترنت ... ساعتها طول کشید تا اطلاعات دریافتی این مدت رو بخوانم و دوباره به روز بشم ...
روزهای خیلی خوب ، دوستان خیلی خوب ، فیلمهای خیلی خوب سوغات سفر زندگی من در روزهای گذشته است ...
اومدم برای عرض سلام به همه دوستانم ... ســــــــلام ...
زمزمه آخر : دنیایی رو در کنار خودت تجربه می کنم با یک دنیا تجربه ... شکر ؛ شکر و هزار بار شکر ... سپاسگذارم ...
