بازگشت ...

از آخرین یادداشتم دو سال و دو ماه می گذره ...

دیشب وقتی با دوتا دوست خوب و قدیمی تو چمنها دراز کشیده بودیم احساس کردم چقدر دنیا می تونه قشنگ باشه و خدارو شکر می گم براش ...

نمی تونم گم خیلی زود گذشت ، اما می دونم عاااالی گذشت...

اتفاقات غیر منتظره و جالب و معجزه واری افتاده ...

دلم برای دوستام اینجا خیلی تنگ شده ...

اومدم بگم مسافر کوچولو فکر می کنه بخشهای مهمی از سفرش رو طی کرده و آماده است بخشهای دیگه رو ببینه ...

دوستی اتون بخش ارزشمندی از زندگیمه ...

خواستم روزهای خوب زندگی رو باهاتون شریک شم ...

زمزمه آخر : هنوزم دنیا نظم خودشو ذاره و من عااااشق این نظمم ... سپاااااس

  
نویسنده : مسافر کوچولو ; ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها : من ، خاطرات ، آرزوها

شروع

سال داره نو می شه ...

از امسال با همه پستی و بلندی هاش راضیم ... به امسالم که نگاه می کنم با خودم می گم : مسافر کوچولو ، این سفر داره خوب بزرگت می کنه .

از این رشد راضیم و همین رضایت توشه ی منه از سال 91 ...

به امید خدا چشم به راه سال جدید هستم ...

زمزمه آخر : خداوندا مهربونیت رو سپاس ، هم قدمیت تو مسیر زندگی رو سپاس ... خودم رو به مهر و حمایت بی اندازه ات می سپارم ... بسم الله الرحمن الرحیم ...

  
نویسنده : مسافر کوچولو ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱

سکوت دردناک من ...

حرفهای زیادی برای گفتن دارم ولی صد حیف که دیگه اینجا جای نوشتنم نیست ، امن ترین مکانی که برای نوشتن داشتم دیگه برام امن نیست ...

هیچوقت دوست نداشتم این وبلاگ تعطیل بشه ... هنوز هم تعطیل نیست اما مسافر کوچولو می خواد به سفر بره و حرفهاشم با خودش می بره ...

زمزمه آخر : اینبار هم یک بازی جدید از زندگی ... خودت کمکم کن که جز تو نمی تونم به کسی اعتماد کنم ... 

  
نویسنده : مسافر کوچولو ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : من ، خاطرات ، آرزوها

 

مهر ، صبح زود ، بوی پاییز ، برگهای پاییزی ، سوز سرمای پاییزی ، آسمانهای ابری و خاکستری و زیباتر از همه بارون پاییز ... 

مهر بر شما مبارک ...

 

  
نویسنده : مسافر کوچولو ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳٩۱

هدف ...

تا اول مهر ماه هدفی برای خودم مشخص کردم ، یک هدف متفاوت ، یک هدف دوست داشتنی ... مدتهاست که بهش فکر می کنم ، طبق مشورتی که با اطرافیان داشتم اینبار به صورت متفاوتی برای بوجود آمدن هدفم حرکت خواهم کرد ... هر بار خودم تلاش می کنم و با تکیه بر توانایی های خودم اهدافم رو بوجود میارم ، اینبار می خوام با قدرت سپردن به خدا و خالی کردن ذهنم از همه فکرهای دست وپا گیر نتیجه ام رو بوجود بیارم ... با تلاش کردن و نتیجه داشتن بیشتر آشنا هستم ، تجربه جدیدی روبروم هست و می خوام یاد بگیرم با این روش هم می تونم نتیجه هایی داشته باشم ...

چند روزی از این تصمیم می گذره ، لحظاتی هست که موفق هستم و لحظاتی هم ذهنم درگیر افکار می شه و هدفم فراموش می شه .

می دونم برای خدا زمان مثل ما نیست ، درگیر زمان ، مکان و محدودیت ها می شم و فراموش می کنم کار رو به کاردان ترین سپردم .بارها نشونم داده که فقط باید بهش ایمان داشته باشم ...

زمزمه آخر : مثل همیشه دستم رو در دستت می ذارم و چشمام رو می بندم تا چشم دل باز کنم ... توکل به خودت ، صبوری و آرامش طی کردن مسیر رو هم خودت به من عطا کن ... 

  
نویسنده : مسافر کوچولو ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها : من ، آرزوها

دیدار

خیلی وقته میام صفحه یادداشت جدید رو باز می کنم دقایقی به سفیدی صفحه نگاه می کنم و دوباره می بندمش .

دلتنگ نوشتن هستم و از طرفی هم مطلبی به ذهنم نمیاد تا درموردش بنویسم ، دیروز با دوستی درمورد فضای امنی که اینجا دارم صحبت کردم ، اینجایی که راحت می نویسم ، از افکارم ، خوشحالی هام ، ناراحتی هام و همه بالا و پایین های زندگیم .

بعد از صحبت های دیروز دلتنگی ام به اوج رسید و اومدم تا با این فضا ، دوستانم دیداری تازه کنم .

روزهای متفاوتی رو می گذرونم ، سخت و شیرین .دارم برای ایجاد تغییرات تلاش می کنم ، هم خوشحالم و هم مضطرب . اما می دونم حتما نتیجه ای دوست داشتنی خواهم داشت . هنوز بارانه دوست داشتنی هست ، هنوز ماه به زیبایی دلبری می کنه و هنوز خیلی از خوبی ها هست ... جای شکر داره و من برای خوبتر کردن خوبی ها حرکت می کنم .

زمزمه آخر : هستی و هستی و هستی ... سختی هایی هم که می فرستی منشا خیر می شه ... حتما می دونی که چقدر دوست داشتنی هستی ... ممنونم ازت  

  
نویسنده : مسافر کوچولو ; ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها : من ، خاطرات

باز دوباره ...

چه لذتی داره که صدای بارون هر بار جدیده و هربار صداش منو غافلگیر می کنه ... دیشب با صدای بارون شوکه شدم ... یعنی اون صدا می تونست واقعیت داشته باشه ... پنجره رو باز کردم ، دستهامو بیرون بردم و تازه اون لحظه بود که باور کردم ... باور کردم تو گرمای این روزها معجزه وجود داره ... اتفاقاتی داره می افته که من شبیه معجزه می بینمش و این بارون بیشتر دلم رو گرم می کنه ... بارون همیشه منبع خیر و برکت بوده و هست ...  

از صبح هوای شهر مثل روزهای زیبای مهرماه شده ... زیبا ، لطیف و البته بارونی ...

زمزمه آخر : خدایا شکر ...  

  
نویسنده : مسافر کوچولو ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۱
تگ ها : من ، خاطرات ، آرزوها

زندگی

روزها می ره و زندگی رو به جلو حرکت می کنه ... مثل یک برگ روی مسیر یک رود زیبا جلو می رم ... می رم و تجربه می کنم ... سفرم سرشار از تجربه است و بزرگ می شم ... 

زمزمه آخر : سپاسگذار حضورت ، مهربونیت و حمایت هات هستم ... 

  
نویسنده : مسافر کوچولو ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱
تگ ها : من

دعوت به تماشا ...

زیر درخت افرا تو گرمای تابستون و تلاش برای ثبت یک دنیای متفاوت نتیجه اش می شه این عکس ...

 

زمزمه آخر : همه جا حضور داری ولی یک وقتهایی یادم می ره ،ممنونم که کوتاهی منو با بزرگی و مهربونیت می بخشی خدای مهربون ... 

  
نویسنده : مسافر کوچولو ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : من ، خاطرات

sidebartitle/divsidebartitle/divdiv id=;