نیایش
سمع الله لمن حمده ...
همین یعنی یک قوت قلب تموم نشدنی ...
زمزمه آخر : مرسی که می شنوی ...
آوا ...
صدا ها رو دوست دارم و خوب به خاطر می سپرم ... ممکنه چهره و اسم آدمها یادم بره ، اما صداشون خوب به یادم می مونه ...
یکی از تفریحات دوست داشتنی ام اینه که تو سکوت به صداهای اطرافم گوش بدم ... صداهای دور ...
چند روزیه یک پرنده جدید تو کوچه امون اومده که با صدای زیباش منو شیفته خودش کرده ، بارها پشت پنجره منتظر موندم تا شاید ببینمش ، اما فقط صداست که به من می رسه ... الان هم کوچه پر از صدای پرنده های بهاریه و صدای دوست جدید من هم در این بین به گوش می رسه ...
آرام ، لطیف و پر از آزادی ...
زمزمه آخر : برای تو می نویسم ، برای تو مهربان که همیشه هستی و هستی :
طوفان که فرونشست
ابرهای پر غریو که پراکند
و نخستین پرتو خورشید که باز تابید بر زمین
که هنوز از باران خیس است،
همه چیز بوی زندگی میگیرد.
از پس آغازی و رشدی دوباره
هر علف و هر بوته تنفس آغاز میکند؛
هوا تازه و پاکیزه میشود،
شاخههای درختان سر برمیآورد،
گیسوان ژولیده دوباره آراسته میشود
و آرامش دوباره باز میگردد.
همان آرامش پیش از توفان
که همانندی ندارد در هیچ چیز...
بهار من آغاز شده ...
از شروع سال جدید حس و حال زیاد خوبی رو تجربه نکردم ... حال و احوال متغییر ، دلگیری داشتم ...
روزها گذشت ، با افراد کاردان صحبت کردم اما بازم یک گوشه دلم صدایی بود که فریاد می زد : «یک چیزی کمه ...»
فروردین گذشت و من به دنبال گمشده بودم ... اردیبهشت آغاز شد و پیداش نکردم ... روزی که مشهد رو بعد از 4 سال ترک می کردم از امام رضا خواستم مواظبم باشه و نذاره فراموشش کنم ... اینبار امام رضا به کمکم اومد ، من از سفرهای بی مقدمه خوشم نمیاد ، اما اینبار نمی دونم چی شد که چشم باز کردم و خودم رو توی خیابون منتهی به حرم دیدم ... حس بی نظیری بود ... یک دلتنگی قدیمی داشت آروم می شد ...
فقط یکروز فرصت دیدار داشتم ... اون لحظه ای که زیر بارون سیل آسای آسمون توی صحن اصلی قدم می زدم و همه وجودم دریافت کننده رحمت الهی بود به آرامش رسیدم ...
زیر بارون ایستادم و سعی کردم ساکت باشم ، احساس کردم دیگه نباید درخواستهام رو ردیف کنم و سفارش بدم ... ساکت فقط دریافت می کردم ... قطرات بارون تو فضای مهربون حرم امام رضا معجزه کرد ... آرومم ... اون صدای درونی هم ساکته ... همه چیز در تعادله ... اولین بار بود همچین تجربه بی نظیری در حرم امام رضا داشتم ... دستهام پر از بارون بود و من تو سکوت فقط نگاه می کردم ...
حالا می دونم بارون معجزه خداست برای ارسال آرامش به زمینی های آشفته ...
زمزمه آخر : ممنونم ... در سکوت ممنونم و دارم لذت لحظه هامو می برم ... سپاس
می بارم ...
صدای رعد و برق و بارون شدید همه جا رو پر کرده بود ... دلم خیلی سنگین شده بود ... منم باریدم ...
شاید چند لحظه بیشتر نشد اما سبک شدم و دیگه تو سکوت به بارون گوش کردم ... هر قطره اش یک کلمه از افکار درهم ذهنم رو می شست و می برد ...
الان بارون تموم شده و صدای پرنده ها فضا رو پر کرده ... ذهنم خالی شده و دارم با صدای پرنده ها پُرش می کنم ...
زمزمه آخر : خدایا قول دادم که کم نیارم ... کمکم کن سر قولم باشم ، خیلی سخته ... خیلی سخته ...
آماده پریدن هستم ...
آخرای سال پیش که داشتم کارنامه سال گذشته ام رو بررسی می کردم دیدم چقدر کارهایی بوده که می خواستم انجام بدم اما یادم رفته ؛ یا درگیر کارهای دیگه شدم و اون زمان برام مهم نبوده ...
امسال می خوام چندتا هدف اساسی برای خودم تعریف کنم ... اما ذهنم یاری نمی ده ... دو - سه روزه دارم فکر می کنم ، اما نتیجه ای ندارم ...
دوست دارم دوستای همراهم تو این نوشته ها کمکم کنن ... شما نظری برای مسافر کوچولو دارین ؟ مسافر کوچولویی که عاشق رفتنه ، عاشق تغییره ... اما نمی دونم چی شده که داره آروم آروم تغییر می کنه و مدتهاست سفر نرفته ...
زمزمه آخر : می دونم روزهایی که بهم هدیه دادی خیلی با ارزش هستن ... می خوام راهنمام باشی که ازشون به بهترین نحو استفاده کنم ...
اثر ...
من اعتقاد دارم همه ما آدمها با وجودمون داریم تاثیری در دنیا می ذاریم ، خوب یا بد اثری داریم که اگر ما نباشیم این اثر هم نیست ...
منم مثل همه انسانها بارها و بارها به صورت مستقیم و غیر مستقیم تو زندگی آدمها اثر مثبت گذاشتم و هزاران برابرش هم آدمها اثراتی روی زندگی من و بهبودش گذاشتند ... اما خیلی وقتها صداشو در نیاوردم و در سکوت فقط خودم لذت نتیجه رو تجربه کردم و احساس رضایت از خودم داشتم ...
تو همین اثر گذاری و اثر پذیری ها تغییرات بنیادی در مورد خودم بوجود آوردم ، خیلی هاش درونیه و تعدادی هم بیرونی ... اما آدمهایی اطرافم هستند که فقط دنبال تغییرات بیرونی هستند و وجودشون و مقایسه هاشون آزارم می ده ...امروز در حد چند جمله با یکی از این افراد صحبت کردم ، اما در نهایت حس بدی داشتم ، انگار به همه تلاشهام ، نتایجم بی احترامی شده بود ...
می نویسم تا ذهنم موضوع رو رها کنه ، می نویسم تا به خودم یادآوری کنم مهم احساس رضایت درونیه منه که با هیچ چیزی تو دنیا قابل مقایسه نیست ... می نویسم تا فراموش کنم ... می نویسم تا یادم بیاد یک سنگ که به قطار پرتاب می شه نمی تونه جلوی حرکتش رو بگیره ... چون مسیر قطار ، هدفش مشخصه ... می نویسم ...
زمزمه آخر : کمکم کن در مسیری که هستم درست قدم بردارم ... کمکم کن به بیراهه نرم ... کمکم کن خدایا ...
اولین هایم ...
کوچکتر که بودم سرگرمی ایام نوروزم شمردن اولین ها بود ... اولین سلام ، اولین شکوفه ، اولین مهمون ، اولین خوراکی و هزاران اولین ساده که منو سرشار از خوشحالی می کرد ... حس شروع دوباره رو کاملا تجربه می کردم ...
امسال دقت کردم دیدم انگار اولین ها داره یادم می ره ، داره یادم می ره روزهای جدیدی به من هدیه داده شده و می تونم با دیدن دوباره اولین ها ارزشش رو بیشتر کنم ...
از امروز دارم دوباره اولین ها رو می بینم و لذت می برم ...
اینم اولین پست من بعد از شروع سال 1391 ... :-)
زمزمه آخر : اولین مهربون همیشه خودتی ... کمکم کن توکل رو تمرین کنم ...
شروع دوباره
امروز همه پست های اسفند سالهای اخیر رو خوندم ... تغییرات عجیبی درمورد خودم دیدم که از خیلی هاش خوشحالم و از چند تاش ناراحت ... سالها داره می گذره ، باورم نمی شد از سال 87 دارم می نویسم و کم کم داریم وارد سال 91 می شیم ...
دلم نیومد روزهای آخر سال ننویسم و امسالم رو مرور نکنم ...
از امسالم راضی هستم ... از خودم ، از پیشرفتهایی که داشتم ، از تغییرات و نتایجی که بوجود آوردم و ادامه خواهم داد ... از معجزه ای که تجربه کردم و هنوز هم لحظه به لحظه خدا رو شکر می کنم ... از آرامشی که دارم ... از احساس رضایتی که درونم هست ... از همه چی راضیم ، با اینکه درونم صدایی می گه بهتر از این هم می شد باشه ... اما همین هم خیلی خوبه ... و مهم آرامش ، سلامتی و حرکت رو به پیشرفت من هست ...
سال 91 رو می خوام متفاوت شروع کنم ... می خوام فقط داشته ها رو ببینم و لذت بودنشون رو ببرم ... می خوام بودن رو تجربه کنم ...
روزهای جدیدی چشم به راه هستن ... به امید خدا شروع می کنم ...
پیشاپیش سال نو رو به همه دوستها و همراهان این دفتر خاطرات دوست داشتنی ام تبریک می گم . دلخوشی ، سلامتی و موفقیت رو براتون از خدا خواستارم ...
زمزمه آخر : سپاسگذار حضور مهربون و بی انتهات هستم ، تجربیات مفیدی داشتم و همه اش رو مدیون بزرگی خودت هستم ... به امید خودت شروع می کنم و می دونم همه چی خوب خواهد بود ، چون تو هستی و همین کافیه ...
بدون عنوان
می نویسم ، پاک می کنم ...
می نویسم ، پاک می کنم ...
این جریان داره ناراحتم می کنه ، انگار حرفهایی هست که خودم هم نمی خوام بشنوم ... انگار دارم حرفهای عمق دلم رو مخفی می کنم و اینکار رو دوست ندارم ...
روزگار به ظاهر خوبه ، اما این مخفی کاری برای چیه ، نمی دونم ...
زمزمه آخر : روزهای آخر سال هست ، از یک طرف دارم نو شدن رو می بینم و از یک طرف یک سال کهنه پشت سرم هست ... خودم رو به خودت می سپارم ... راه رو نشونم بده ...
